|
عاشقانه
|
دلم میگه کی بود یه روز اومدو خاموشم کرد
رفت و منو تنها گذاشت ساده فراموشم کرد
دلم میگه بگو بیاد که طاقتی نمونده
آتیش داغ بی کسی زندگیمو سوزونده
حالا از این ور دنیا
این منم که عاشقونه
تو رو صدا میکنم
از پشت پنجره های بی کسی
چشم انتظار
جاده رو نگاه میکنم
آخه اون فقط تویی که میتونه
توی کوچه های شهر زیر بارون منو پیدا کنه
آخه اون فقط تویی که میتونه
نذاره فصل غم انگیز جدایی منو رسوا کنه
اگه دیر شد اومدی ندیدمت یادت باشه دوست دارم
اگه مردم از غم نبودنت یادت باشه دوست دارم
کاش قلبم درد تنهايي نداشت
چهره ام هرگز پريشا ني نداشت
کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي ازيک روز
باراني نداشت
کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و
قرباني نداشت
.....کاش الان آغوش گرمت سرپناه خستگیم بود.....
عشق كوتاهه خيلي كوتاه
ولي قصه اش طولانيه خيلي طولاني ، براي همينه كه
همه چيز تموم ميشه ولي اون مي مونه...
تراژدي يك عشق
درد بزرگي داشت ...
بزرگترين، ديوانه كننده ترين و مطلوبترين دردها،
درد عشق...
زندگي مي كرد و در تب توانسوز اين درد مي سوخت
و مي تپيد در بستر اشكها...
بخاطر درد بزرگي كه داشت و
يكوقت كه تصور مي كردند به خواب رفته است،
او ديگر در تب شعله ها خاكستر شده بود
او ديگر از آن خواب بيدار نشد،
مرده بود
بخاطر درد بزرگي كه داشت...
دیگه ازت نمیخوام که برگردی.
پس این اشکها چیست این اشکهای کیست که بی اراده روی گونه ها می غلتد و جاری می شوددستهایم زیر چانه ست از خیسی آن بخود می آیم.در برق نگاهت گم میشوم دوباره دریایی است که موج میزندانتهای این دریای چشمت چیست.انتهای این امواج کجاست!شنا کنان پیش میروددراین دریاباران می باردقطرات باران خودرابه امواج می کوبندودرامواج محو میشونددستهایت روی صورتم می آید و با نوازش مهربانت بر می گردم اگربه خود نیاریم غرق میشوم در این امواج آنقدر می روم در این بی انتهای چشمانت تا به تو برسم.ای کاش تو پیشم می موندی
گفتي كه به احترام دل باران باش
باران شدم وبه روي گل باريدم
گفتي كه ببوس روي نيلوفر را
زعشق تو گونه هاي او را بوسيدم
گفتي كه ستاره شو،دلي را روشن كن
من هم چو گل ستاره ها تابيدم
گفتي كه براي باغ دل پيچك باش
بر ياسمن نگاه تو پيچيدم
گفتي كه براي لحظه اي دريا شو
دريا شدم وتو را به ساحل ديدم
گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش
مجنون شدم و زدوريت ناليدم
گفتي كه شكوفه كن به فصل پاييز
گل دادم و با تَرنُّمتْ روييدم
گفتي كه بيا و از وفايت بگذر
از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم
گفتم كه بهانه ات برايم كافيست
معناي لطيف عشق را فهميدم
این شعر رو تقدیم میکنم به کسی که وقتی امد تمام زندگیم رو شیرین کرد اما وقتی رفت زندگی رو برام سخت کرد.امیدوارم الان هر جا که هست،با هر کی که هست خوشحال و سلامت باشه نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش شد خواب گاه خستگی این چنین آغاز شد دل بستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد گفتمش گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جان و تشنه ی خون من است بخت بد وین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش غصه ی او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم ، کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تارو پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او، یاد تو،ما را بس است
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید
آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی
روی خندان تو را کاشکی میدیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کد
میتوانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را میبخشی.
به من ميگن شاد باش غصه نخور
باشه چشم حتما !!! آخه مگه مي شه
شاد بودنم يه دل خوش مي خواهد
دلي مي خواهد كه توش غم نباشه
گرچه ظاهرم شاده اما
اما دلم پرزخونه پر
آخه وقتي جاي زخمش هنوز تازست
وقتي هنوزم قلبم از شنيدن اسمش تندتر مي زنه
آخه وقتي گر مي گيره تنم از فكرش از خاطرش
مگه مي شه شاد باشم
مي شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب
جان دهم در حسرت دیر آشنایی روز و شب
هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام
تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب
عاشقانه کوه به کوه شهر شما را گشته ام
تا بیابم از تو شاید رد پایی روز و شب
دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها
بی تو دارم با دل خود ماجرایی روزوشب
پیش رویم قاب عکسی از تودارم ماه من
روزوشب با یاد تو دارم هوایی روزوشب
تو رفتی!!!
هیچ از خودت پرسیدی عاقبت این دل عاشق چه میشود؟؟؟
هیچ از خودت سوال کردی به کدامین گناه مرا تنها گذاشتی؟؟؟
کاش لحظه رفتن اندکی تامل می کردی و به گذشته می اندیشیدی به گذشته ای نچندان دور به روز اول آشنایی به قسم هایی که برای هم خوردیم و به قول هایی که به هم دادیم...
تو رفتی!!!
کاش هنگام رفتن تمام مهر و محبتی را که این دل ساده نسبت به تو کسب کرده بود با خود میبردی...
کاش میدانستم صدای چه چه گنجشک ها روزی به پایان میرسد و من تنها می مانم...
تو رفتی!!!
چگونه دلت آمد از دل ساده و قلب مهربانم بگذری قلبی که به عشق تو می تپید و تو آن را تنها گذاشتی...
بعد از تو نه بهار رنگ سبزی برایم دارد نه تابستان برایم معنایی...
تو رفتی!!!
آری تو رفتی و مرا در یخبندان بی کسی ها تنها گذاشتی امیدوارم تنها بمانی نا بدانی با قلب عاشقم چه کردی
کاش تنها بمانی.....!
اما نه کاش هرگز تنها نمانی چون برای همیشه تنها عشق زندگی من هستی
امشب هم...
ولی امشب هم با همه شبها فرق داره
امشب تنها تر و پر غصه تر از بقیه شبها اومدم
خدایا بازم دلم گرفته از این همه ناملایمات روزگار
خدایا چرا سرنوشت ما رو میبره به جاهایی که خودمون حتی تو خواب اون جاهارو نمی بینیم . آخه چرا ؟؟؟؟؟
امشب خیلی غمگینم - امشب دلم میخواد تا صبح بگریم و وقتی از شوری اشکم به خواب رفتم دیگر طلوع خورشید فردا را نبینم . طلوعی که شاید خیلی ها آرزوی دیدن اونرو دارن .
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا چرا صدامو نمیشنوی .
چرا ؟
خدایا دلم گرفته از بی وفایی یاری که همیشه در عطش دیدارش می سوختم
دلم گرفته از یادآوری لحظات عاشقانه ای که همیشه میترسیدم آنرا به زبان آورم تا نکنه چشم روزگار اونرو چشم بزنه .... دلم گرفته دلم گرفته
مگه تو نگفتی دوستم داری پس چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تنهام گذاشتی ؟

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
« من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن پسر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید .
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
خیلی خسته ام. هیچ وقت توی زندگیم مثل الان دلم نگرفته بود اصلا به هر چی که دارم فکر میکنم حالم به هم میخوره .بیشتر از هر زمانی به معنی کلمه خسته ام پی برده ام.یکی بود که دلم به بودنش خوش بود اونم که هزار ماشالله نمیدونم چرا؟خوشش میاد زجرم بده هر روز یه جور اشکمو در میاره مثلا امروز عیده و من باید خوشحال باشم.خیلی خسته ام.
تنهای را دوست دارم چون دلم را نمي شکند
تنهايي را دوست دارم چون هرشب به من سر مي زند
تنهايي را دوست دارم چون نا مهربان نيست
تنهايي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تو چطور ميگي که من براي تو کم بودم
مني که عاشق ترين عاشق عالم بودم
تو فقط ديده گريون خواستي
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط يه عاشق خواستي
اما من گذشته از جون بودم
تازه انگار داره باورم ميشه
من و تو سايه و نوريم
تازه انگار داره باورم ميشه
با هم و از هم چه دوريم
بين ما پنجره اي باز نميشه
بين ما قصه اي آغاز نميشه
بين ما هميشه يک ديواره
تازه فهميدم حقيقت داره
تو فقط دست نوازش خواستي
من سرا پا غرق خواهش بودم
تو هميشه در پي بهانه ها
اما من حديث سازش بودم
آره , تو يک دل سپرده خواستي
چه کنم که سر سپردت بودم
تا که هرگز کسي عاشقت نشه
واسه مردم درس عبرت بودم
مني که ساده به خاک افتادم
بايدم ساده بدي بر بادم
راستي لعنت به من ديوونه که
به تو قلبمو چه آسون دادم
تو چطور ميگي که من براي تو کم بودم
مني که عاشق ترين عاشق عالم بودم
براي خريدن عشق هر کس هرچه داشت آورد،
ديوانه هيچ نداشت و گريست،
گمان کردند چون هيچ ندارد مي گريد،
اما هيچکس ندانست که قيمت عشق اشک است
حالا دیگه دلم آروم شده
فکر کنم که خوابیده یا خودشو به خواب زده
تا فردا شب که باز نسیم بازیگوش
یه پیام کوچولو از اون دور دورا، از تو براش بیاره
تا دوباره با خوش خیالیاش پر بکشه
که شاید نسیم رو بگیره
که باهاش بپیچه و بپیچه و بپیچه و بیاد سمت صدای تو
ولی تو خیلی دوری...
می دونم باز دوباره، تا بیاد پر بکشه
...اون نسیم رفته دیگه
کاش صداشو بشنوی
چه زود گذشت
چه زود گذشت برای با هم بودن و برای با هم سوختن
چه زود گذشت بی قراری دیدارمان
چه زود دستانت از درخشش نوازش به تیرگی بی مهری عادت کرد
و لبخند غبار سایه ی سردی از جلوه ی بودنت را نشانم داد
چه زود نشان کوچه باغهای خاطره را فراموش کردی
چه زود قرارمان را آفت پژمردگی زد
چه زود در بیشه ی تو آهوی سرگردانی که به تو پناه آورده بود رانده شد
چه زود بی قرار تنهایی شدیم و چه زود همراهیمان گذشت

آنها که ازاز دور نگاه میکنند و می گویندتو چی کم داری ومن باران اشکهایم را در برابر چشمهایشان پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تایید سری تکان میدهم اما فقط خودم می دانم که هر گاه درون خود را می کاوم به یک غم بزرگ می رسم و آن غم نبودن توست میان همه اینها تو را کم دارم اما افسوس که نمی توانم فریاد بزنم 
تقدیم به امید زندگانیم:
تقدیم به امید زندگانی ام به شکوه شب و شکوه مهتاب . به
اشکهای سوزان روی گونه هایت. تقدیم به خنده های دلنشینت
ونگاه های پنهانت. تقدیم به تو ای خیال من .ای آسمان قلبم
وای سر چشمه ی الهام من تقدیم به تو ای محبوبترین قلبم.
با آمدنت به روح مرده ی من جان دادی ، به زندگی تاریک من نور وجودت را هدیه کردی . زمانی که دلیلی برای زندگی نداشتم آمدی و تنها دلیل زندگی من شدی ، ای تنها دلیل زندگیم ، عاشقانه دوست دارم و گل های محبت و عشق را با تمام وجودم به تو هدیه می کنم ... همیشه صدای گرمت به روح سرد من گرما بخشیده و به من نور امید هدیه کرده ، تنها صدا و یاد توست که در تمام لحظه های عمرم به من آرامش می دهد، تک تک لحظه هام و یاد تو پر می کند . به هر جا که می نگرم تو را می بینم و هر نفسی که می کشم بوی خوش تن تو را استشمام می کنم ، هر نفسم به امید دیدار تو جان می گیرد. زندگی من تنها با وجود تو و عشق تو معنا پیدا می کند . آرزو دارم که تا ابد تنها نگاه تو در چشمانم نقش ببندد و دستانم تنها دستان تو را لمس کند و نفس هایم تنها گرمی نفس های تو را احساس کند.
*عشق من ، امید آخرینم ، می خوام بدونی که با تمام وجودم دوست دارم و عاشقتم*
هنگام رفتن است
چشمانم را بستم و برگشتم
نمی خواستم رفتنت را ببینم
هرگز ! آری هرگز باور نمیکنم که روزی چنین مرا ترک کنی
افسوس! افسوس که صدای قدمهایت با تپش های قلبم یکی است
پس من همچنان میخواهمت
هر چند که رفتی
اما هنوز هم عاشقانه می سرایمت !
من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه
می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری
می خوام یک حرفی بزنم که دیگه تنهام نزاری
می خوام برات از آسمون یاسای خوشبو بچینم
می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم
کاشکی بدونی چشمات و به صد تا دنیا نمی دم
یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم
کاش تو هوای عاشقی همیشه پیشم بمونی
از تو کتاب زندگی حرفای رنگی بخونی
حتی اگه دلت نخواد اسم تو . تو قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون می زنه
امشب می وخوام برای تو یه فال حافظ بگیرم
اگر که خوب درنیومد به احترامت بمیرم
امشب می خوام رو آسمون عکس چشات رو بکشم
اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم
می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خداحافظی پر نزنی تنها بری
وقتی که اینجا بمونی
بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن که کنی
مرگ گلای مریمه
کاش زمان متوقف ميشد و من براي لحظه ها ميتوانستم در چشمان پاک و زلالت نگاه ميکردم،تا سياهي خود را کمتر از انچه که هست در پاکي چشمانت جستجو کنم!
کاش گرمي دستان تو دست هاي يخ زده ام را گرما مي داد،کاش لبخند هاي تو براي هميشه من جاويد مي ماند.کاش آنطور بي رحمانه ترکت نمي کردم و تو را تا ابدي دور در انتظار واژه هايم قرار نمي دادم!
اشتباه من بود،کاش تورا نمي شناختم و واژه هايت را همکلام واژه هايم نميدانستم.کاش آنقدر مهربان نبودي و آنطور معصومانه به من چشم نميدوختي!کاش مرا جوري که بودم نميشناختي.عاشق،دلبسته و آنطور که تو ميگفتي:پاک...!!!
نميدانم شايد سالهاست کنج دلت خاک ميخورم؛اما مينويسم که در قلبم مي ماني.تا ابد.
دوستت دارم محبوب دل شکسته من